اول از همه سال جدید مبارک همگی باشه. امیدوارم امسالتون سبزتر از سال قبل باشه و تمام تلاشهای مفید و مثبتتون به ثمر بشینه.
خب اینم از سال جدید... ببینم کی به قولاش عمل نمی کنه تا گوشش ببرم
آخه از 6 ماه قبل از اینکه سال 86 شروع شه هرچی که تنبلیم میومده که انجام بدمو گفتم سال بعد حتما حتما انجامش می دم.... مثلا دنبال کار گشتن و عوض کردن کارمو یا برای بار n ام کلاس زبان انگلیسی رفتن، متاسفانه چند بار موفق شدم پله های ترقی در زبان انگلیسی را طی کنم ولی هر بار به دلیلی باز ولش کردم، الانم اوووووووووووه 1000 ساله با خودم عهد کردم بشینم یه نیم نگاهی به این کتابای کیش بندازم تا ترمای هچل هفت نیفتم ولی خب امان از سال بعد که هرچی کار سخت مال اون ساله. راستی میخوام یه شاهکار دیگه هم بکنم، شروع کنم زبان آلمانی خوندن. لطفا اه و پیف و اینا نفرمایید که ناراحت می شم، زبان آلمانی سخت مورد علاقه اینجانبه. یه دوست آلمانی هم دارم که در قوی کردن پایه های زبان آلمانی می تونه موثر باشه. من که در تقویت زبان انگلیسی اون خیلی موثر بودم. آخه انگلیسی اون دیگه خیلی مفتضح تر از مال منه. بعضی وقتا کلی باید فک کنم ببینم چی می خواد بگه که اینهمه کلمه رو تو هم گره زده یا ایکی یوسان شم . راستی چند تا کلمه هم از من یاد گرفته که هم خودش باهاش کلی کیف می کنه هم من. آی ، هه اشتباه کردید. من حرف بد یاد کسی نمی دم، یکی از کلمه ها " بی خیال" . یهو وسط یه بحث یا غصه من برمی گرده میگه بی خیال، وای اون لحظه قیافه من دیدنیه ، یک ذوقی می کنم. منم چند کلمه و جمله از اون یاد گرفتم. کلا که دوستای مفیدی هستیم :دی
خب اگه از اوضاع هنریم هم می خواید بدونید ایییی یه حرکتای میکروسکوپی در من مشاهده می شه. چند روز پیش خونه یکی از دوستام بودم ، خب زن و شوهر هیچ مطالعه ای در زمینه هنری نداشتن و ندارن و بالطبع هیچی از هنر نمی دونن چه برسه به سبک آبستره که من کار می کنم. یه دفه دوستم برگشت گفت یادته قبلنا نقاشی می کشیدی و قرار بود یه نقاشی برای من بکشی( بماند که در همون سالها اینقد که بهم گفت، نقاشی از یه گل کشیدم و بهش دادم ،آخه برای من سخته که از نقاشیم دل بکنمو به کسی بدمش)، منم در جواب گفتم الانم نقاشی می کنم ولی نه رئال، سبک آبستره کار می کنم، اون لحظه چشاشون دیدنی بود، بعد توضیح در مورد این سبک یه سری از نمونه کارامو نشونشون دادم ، اولش که کلی بالا پایینش کردن که سر درآرن چیه. و در نهایت توضیح خواستن. بعد دیدن چندتا کار کلی دوستم ذوق کرد و این دفه دیگه به یکی راضی نشد، 3-4 تا در لیست کارهای من قرار داد که تقدیم کنم.... آخه درک کنید، خیلی دل کندن از کارام برام سخته، مثل بچه آدم می مونن....
عید و تعطیلات هم که عجیبن و غریبا به من خوش گذشت. حدود 18 روز تعطیل بودم. از قبل عید که مهمونی رفتنام شروع شد تا همین یه روز مونده به آخر. یه 3-4 روزی هم با 2-3 تا از دوستام رفتم اصفهان اونجا هم همش مهمونی و بخور بخور، که اونم خب خیلی مفیده فایده بود. همون روز 3-4 عید بود که از ستاد کوفت کردن تعطیلات نوروزی هم پیغام اومد که آهای 14 نزدیکه و زیاد شاد نباش. من هم حرفشونو گوش دادمو 13 رو ،روز عزا اعلام کردمو تو خونه موندم و از صبش هی غصه خوردم که چرا تعطیلیمون مثلا 4 ماه نیست..آییییییییییییییییییییییییییییییی
الان هم که حاضر در سر کارم. زیاد سخت نبود اومدن سر کار ولی دل کندن از اونهمه خوشی ، تا لنگ ظهر خوابیدن، همش مهمونی رفتن و با سن مادربزرگ عیدی گرفتانای آنچنانی خیلی دشوار بود. یه چیزی رو در گوشی عرض کنم خدمتتون" عید نوروز منبع درآمد لذت بخشیه، پولشم واقعا خوردن داره بخصوص که خودتون در سنی باشید که باید به بچه هاتون عیدی بدپد :دی"
یه چند جا هم رفتم که خیلی کیف کردم: سرزمین عجایبه تیراژه، میدان جلفای اصفهان، مجتمع توریستی مهتاب بین راه قم- تهران.
ایشالا هر روزمون یه بهار سبز پرگل باشه
بعد از یه ماه و خورده ای دارم می نویسم....
خب اول از همه از محبتهای تک تکتون ممنونم. حس فوق العاده خوبیه که می دونی بین یه عده آدم جایی داری، جایی که حتی هیچکس تو رو درست نمی شناسه نمی دونه کی هستی از کجایی، اسمت چیه، رسمت چیه ... شاید بشه گفت یه جور دوستیه ناب و خالص
امیدوارم همتون هرجا که هستید و در حال انجام هر کاری دلتون شاد و پر امید باشه و روح و جسمتون سلامت. این آرزوی همیشگیه منه برای تمام دوستانم.
من این چند وقت مشغول مطالعه در زمینه هنر مدرن هستم . خیلی مبحث وسیعیه و کلی باعث شده چارچوبهای ذهن من در مورد کارهای هنری و هنر شکسته شه. بیشتر وقت آزادمم یا تو نمایشگاهام یا خانه هنرمندان یا موزه هنرهای معاصر.
خانه هنرمندان که جای فوق العاده ایه، اگه اهل تهرانید حتما یه سری بهش بزنید.
یه دوست مهربون هم هست که در زمینه بروز کردن اطلاعات هنری من نقش اساسی داره، یه نقاش و مجسمه ساز که ذاتا هنرمنده و به معنای واقعی انسان.
با تشویق اون منم سر ذوق اومدم و باز شروع کردم به نقاشی. این برای من یعنی یه حرکت خیلی عظیم چیزی که حدود یه سال منتظرش بودم و همیشه آرزو داشتم که داخل جریانی شم که منو از ریشه و بن تکون بده و این سکون رو به جاری شدن تبدیل کنه. خب خدا رو شکر که این آرزوم هم برآورده شد. گفته بودم که من خوش شانسم!
یه چیزی رو همین جا اعتراف کنم اونم اینکه همونجور که بارها گفتم و اون بالا هم نوشتم من عاشق پریدن ، رها شدن، اوج گرفتن و دور شدن هستم لازمه شم اینه که سبک باشم، خالی از هرچه سیاهیست... خب هر آدمی با خودش یه بار سنگین از تلخیهای زندگی، افتادنها،شکستنها، نرسیدنها و.... رو حمل می کنه که مثل یه سری گره می شن تو روح آدم، من قبلا سعی می کردم با نوشتن این گره ها رو باز کنم ولی حالا این کار رو با نقاشی انجام می دم و چون از اول نوشتن برام سختر از به تصویر کشیدن بوده حالا خب دیگه معلومه که چرا درصد تنبلی به نوشتنم بالا رفته. ولی دیشب بعد از یه هفته اومدم به اینجا سر زدم دلم بدجوری براش تنگ شد حس کردم این بچه مو بی مادر رها کردم.
راستی توجه توجه! بنده که امسال نمی خواستم کنکور شرکت کنم. بابا منظورم سال بعد بود.از الان شروع کردم که پایه م قوی شه. بعد با اون سابقه ذهنی که از مطالعه بنده دارید جدی فک کردید به من میاد که سر ۱ ماه اینهمه منبع رو بخونم و فول تو کنکور شرکت کنم! احتمالا تصویر ذهنیتون از من یه دختر با عینک ته استکانی با موهای وز کرده که همش مدادشو می جوه و هی راه می ره و درس می خونه :دی
در آخر هم خطاب به تمام دوستام که دارن این متن می خونن:
هر کجا هستی باش، بودنت روح افزاست
خب به قول دکتر پدرام بهتره بنده یه آستینی بالا بزنم برای این وبلاگو این همکار محترم رو که تا حالا یه لنگه پا این گوشه نگهش داشتم رو مرخص کنم.
به خودم قول داده بودم تا کتابی که دستمه رو تموم نکردم نیام اینجا وراجی کنم. آخه من مدل کتاب خوندنم خیلی استثناییه یعنی اصولا از بچگی هر وقت کتاب گرفتم دستم چه درسی چه غیر درسی به همین مشکل دچار می شده.
۱ صفحه که می خونم می رم ۲ ساعت گشت و گذارو بعد برمیگردم سرش. حالا هرچی می خواد باشه با هر موضوعی. آخه وسط خوندن علافیه خونم میاد پایین یا الان که دارم فک می کنم می بینم شاید واقعا جاهایی که برای مطالعه انتخاب می کنم میخی سیخی چیزی داره... به همین خاطر ممکنه ببینید مدتهای مدیدیه که من در حال خوندن یه کتابم. از بچگی هم به خاطر همین مدل درس خوندنم مامان در تعجب می موند که این نمره مال این دختر ولگردشه! همیشه هم میگه : من ندیدم این بچه هیچ وقت خودشو زحمت بده برا درساش. اولا که همیشه یا پای تلویزیون یا ضبط یا در حال گوش دادن مکالمه تلفنی مامان با دیگران درس می خوندم، این موضوع ردخور نداشت و مامان خیلی زور زد این عادتو از سر من بنداز نشد که نشد. بعد هم از همون اول خوابیده درس می خوندم همیشه هم این بحث داشتیم که در حالت درازکش بدن می ره تو فازه استراحت حالا این مغزه تو میخواد چطور این تناقضاتو برا خودش حلاجی کنه خدا می دونه ولی خوب می گن زمان همچی رو ثابت می کنه راست می گن. یه چیز جالب هم بگم اینکه سالی که برای کنکور درس خوندم با یکی از پسرای کوچه بالاییمون دوست شده بودم اونم از طریق پنجره و تمام مدت درس خوندنم اگه حواس کسی بهم نبود در حال درس خوندن و تست زنی همون پشت پنجره بودم. ببین چه تمرکزی داشتم من. آدم یه کارایی می کنه که در زمان خودش نمی فهمه که واقعا داره به خودش و آینده ش ضربه می زنه بعدها که پخته تر می شه می فهمهههههههههه بله، کلی خودمو از زندگی عقب انداختم. منم اگه اون سال مثه بچه آدم درس می خوندم و واقعا اینقد ذهن خودمو مشغول چیزای بیخود نمی کردم مطمئنم دانشگاه تهران قبول می شدم. چون من رشته هنر شرکت کرده بودم و رشته انتخابیم طراحی صنعتی بود که اون موقع فقط ۳ تا دانشگاه تو کل ایران این رشته رو داشت . برای قبولی هم باید رتبه ت زیر ۶۰ می شد. با اون وضع درس خوندن رتبه م شاهکار شد. چیزی که هیچ کس نمی تونست باور کنه ولی چه فایده که آرزوی میله های سبز دانشگاه تهران رو تا الان دارم به سمت گور می کشم.
حالا اون کتابی که زیر پاش علف سبز شد تا من درددلام تموم شه رو بگم چی بود: کتاب "کوری" اثر "ژوزه ساراماگو".
نیاز به تعریف نداره چون همه اونایی که کتابخون بودن خیلی وقت پیشا خوندنش ولی کسایی هم که هنوز به این توفیق نائل نشدن حتما در برنامه خوندن بذارنش. چون هم داستانش خیلی خاص و تکاندهندس،هم نوع ساختار نوشتنش جالبه. برای اینکه یه دید کلی بهتون از داستان بدم همینو بگم که داستان در مورد یه جامعه کاملا مدرنه که به علت شیوع یه بیماریه عجیب تمام سیستمش فلج می شه و زندگی انسانی تبدیل به زندگیه حیوانی می شه.
دیشب هم رفتم ۲ تا کتاب دیگه خریدم که ایشالا در ۱۰۰ سال آینده که تمومشون کردم درباره شون صحبت می کنم.
دلم می خواد یه CD خیلی لطیف و حسابی رو با همتون شریک شم ولی متاسفانه نمی شه فک کنم.
یه مجموعه کار به صورت کلیپهای متوالی. موسیقی بی کلام. اسم مجموعه Romantic Moments هست.بیشتر موزیکهای معروف رو دوباره با یه تم خاص اجرا کردن. مثلا موسیقی فیلم godfather یا رومئو و ژولیت یا Air اثر باخ و... . یادتون هست که وقتی بچه بودیم از تلویزیون یه فیلمی به اسم در مسیر تندباد یا همچین چیزی رو پخش می کرد که در مورد یه سری برده بود. یکی از زوجها داستان که فیلم حول زندگی اونا می چرخید مری و جاناتان بودن. من عاشق موسیقی اول فیلم بودم حالا همون آهنگ به اسمgreen sleeves تو این مجموعه اجرا شده. اکثر کلیپها به همراهیه یه گروه ارکستر در دشت گرفته شده. مناظر سر سبز و زیبا هم به کمک موسیقی اومده و لذت شنیدن رو دو چندان می کنه. اگر کسی علاقه به موسیقی کلاسیک داشته باشه حتما از شنیدن این اثر لذت می بره. امیدوارم بتونید پیداش کنید.
از دوست گلم شوکولات بابت رایت این مجموعه خیلی ممنونم.
و معرفیه یه سایت هنری:
این سایتی که می خوام آدرسش براتون بذارم گالری یه عکاس که مجموعه کارهایی رو که انجام داده رو به صورت فلش در این سایت قرار داده.
یه ذره اطلاعات در مورد این عکاس بدم بد نیست. این خانوم اسمشون Jill Greenberg هست. متولد ۱۹۶۷ در مونترال کانادا هستن. در رشته طراحی و سپس عکاسی تحصیل کردن و الان هم ساکن لس آنجلس هستن.
چند مجموعه کار دارن که با مجموعه پرتره های میمون به عنوان عکاسی مطرح شناخته شدن. نمایشگاه آخرش به اسم End Times یا روزگار پایان هست که در سال ۲۰۰۶ به مدت ۴ ماه دائر بود. این مجموعه کار واقعا دیدنیه.سوژه هاش تمام کودکان گریانی هستن که از چهره شون درد و رنج می باره و این نوعی اعتراض به سیاستهای آمریکاییه. چون همیشه کودکان استعاره ای از امید به زندگین ولی در اینجا نشانه های درد و رنج هستن. خودتون یه سر به سایت بزنین و توضیح ارائه شده رو بخونید. در ضمن برای تاثیر گذاری بیشتر این سوژه ها غلظت رنگ و نور و سایه عکسها دستکاری شده.
آدرس سایت: www.manipulator.com
دعا کنید یادم نره که به خودم قول دادم تا برای کارشناسی ارشد می خوام یه تکونی به خودم بدم و بشینم بازی بازی درس بخونم.... خدایا از ما قبول کن. مگه نگفتن فکر خیلی چیزا رو در سر داشتن حتی بعضی اوقات به عنوان کار انجام شده مورد قبول واقع می شه. پس خدایا یه مرحمتی کن بازم منو شامل لطفت کن. من واقعا به خوش شانسی خودم تو بعضی چیزا اعتقاد دارم. از جمله داشتن دوستای خیلی خوب- سعی در حد ناقابل نتیجه در حد خروار- نجات یافتن در دیقه ۹۰ و... واقعا خدا یکتاست
الان 1 ساعتی می شه دارم سر خودمو گرم می کنم که یادم بره این موضوع و نیام اینجا یه چیزی بگم که 2 ساعت بعد پشیمون و ناراحت شم ولی نمی شه که نمی شه. اینم داره زیادی ذهنمو مشغول می کنه، بذا بگم سبک شم.
من واقعا به حکمت این ادا و اصولهای دخترونه یا زنونه هیچ وقت پی نبردم و تو گور هم پی نخواهم برد.
البته بهتره بگم سو استفاده از بعضی خصوصیات.
نمی خواهم خدایی نکرده کسی یا خصوصیتی رو با نوشتنم زیر سوال ببرم و موجب رنجش کسی شم. من دارم از دید خودم در مورد آدمها و خصایصشون حرف می زنم و قبول دارم که منم یکی هستم مثل خود تو و شاید رفتار و برخورد من هم برای تو باعث سوال یا رنجش شه.
منم یه دخترم با همون میزان شکنندگی با همون غرور با همون احساسات ولی خیلی وقتا که مقایسه می کنم می بینم شاید بیشتر پسر باشم تا یه دختر.
این برام عجیبه که چرا بعضی از خانوما با یه درد کوچیک زود خودشون رو به وارفتگی می زنن و اینقدر سر و صدا می کنن که توجه همه رو به خودشون جلب کنن، که چی مثلا سرم درد می کنه، دلم درد می کنه و... . خب همه ما آدمیم و مرضامونم مشترک. قبول دارم که تحمل درد هر کسی یه مقداره ولی به خدا با یه سر درد ساده که آدم دار فانی رو وداع نمی گه! یعنی خانوم محترم تو تحمل یه سر درد رو هم نداری که باید از سر صبح تو محل کار بوق بگیری دستت، که ای همکارای بیچاره من می خوام ذله تون کنم امروز. خود بدبختتون که قیافه وارفته منو می بینید و غرهای منو می شنوید به کنار، قصد دارم زنگ بزنم به کل تهرون و ایالات اطراف همه رو از این اتفاق میمون مطلع کنم اونم با مقادیر زیادی ناز و عشوه ی تو صدا و بلند بلند. خدا به داد زمانی برسه که تو بخوای 9 ماه باری که جم کردیو زمین بذاری، اونوقت احتمالا پشت تریبون می ری و برای تمام ساکنین کره زمین و سیارات همسایه خبر از این اتفاق شگرف می دی!
کسی نمی تونه انکار کنه که از مورد توجه قرار گرفتن بدش می یاد. ولی توجه داریم تا توجه و آدم داریم تا آدم. نباید که مورد توجه هر کسی قرار گرفت.
آیا تا به حال فکر کردی وقتی داری این اداها رو در می یاری خوبه یه نگاهم به چهره اطرافیانت بندازی که پوسخند تو نگاهشون ببینی!؟ به خدا تو نگاه هیچکدوم به جز حقارت و تمسخر چیزی نیست.این منو ناراحت می کنه. پس بعضی وقتا مرد باش....
بعضی وقتا سعی کن یه ذره سفره دلتو کوچیکتر ببری تا وقتی پهنش می کنی یه جماعت ملیونی نشینه پاش! به من می گی، به اون یکی می گی، به نفر 3 و 4 و 5 و کلا به هرکی دستت برسه می گی و باز وقتی مشکل گشایی نشد همون قضیه جماعت میلیونی تهرون مطرح می شه. ازدیاد جمعیت هر بدی هم که داشته باشه، واسه تو خوبی داشته. اگه این مشکل به دست آدمایی مثل ما باز می شد حتما نفر اول این زحمتو به خودش هموار می کرد. اگه واقعا قصدت سبک شدنه گوش طالب پیدا کن نه هرکی که سایه ش اونوری می افته رو خف کنی.تموم این حرفا رو قبلا به خودت گفتم به هیچ غرضو مرضی، چون دوست ندارم و نداشتم که در چشم دیگران یه موجود حقیر و ضعیف باشی، چون از شوخیای مزخرفی که باهات می کنن بدم میاد، چون تو هم یه انسانی و ارزشمند. ولی شاید مصلحتت چیز دیگه س. شاید چرخ زندگی باید حالا حالا بچرخوندت تا دستت بیاد برای رسیدن به همدلی و محبت این رسمش نیست. حیف این وجدان هنوز بیداره ...
اینم از من به تو نصیحت هیچکس به اندازه خودت دوست نداره و هیچکس به اندازه تو به راه حل نردیک نیست.
پس وسیع ، تنها ، سربه زیر و سخت بودن رو تمرین کن
اول از همه یه تشکر درست حسابی از تمام دوستایی که به بلاگم سر زدن و کامنت گذاشتن می کنم. وقتی وارد سیستم بلاگ اسکای شدم و دیدم ۶ تا کامنت دارم ذوق مرگ شدم.
یه موضوعی خیلی وقته ذهنمو کم و بیش مشغول کرده و خیلی وقتا سردرگم می شم که باید چه آرزویی بکنم در این مورد.
موضوع مربوط به مادربزرگم می شه. یه ۱-۲ سالیه که از لحاظ روحی و نمی دونم شاید روانی دچار بیماری شده و برای ماها که همیشه سر پا دیدیمش و در حال چرخوندن یه خانواده سخته. البته فک نکنید من یه نوه خیلی وظیفه شناس و گل هستم و همش در حال صله رحم مامان بزرگم، نه اینجورا هم نیست. اینو گفتم تا بعدا عذاب وجدان نگیرم. نمی دونم چی می شه که بچه ها غالبا کشیده به یه سمت می شن!؟ یعنی بیشتر مراوده شون یا با خانواده مادرس یا خانواده پدره. که البته اونجور که بیشتر من فهمیدم بیشتر رفت و آمدها با خاندان مادری صورت می گیره. ما هم وضعیتمون اینجوریه. اینم عرض کنم که مادر بنده در تمام طول این مدت ۲۷-۲۸ سالی که با پدر جان وصلت کردن هیچ وقت مشکل آنچنانی با فامیلهای پدری نداشته که منجر به قطع رابطه یا حرف و حدیث بشه. شاید اگه خیلی بخوام رابطه رو زیر ذره بین ببرم بتونم بگم فقط ۱-۲ بار از دست یکی از عمه هام دلخور شده بود که اونم اصلا چیز مهمی نبود که بخواد روی دید ما نسبت به فامیل پدری اثر بذاره و این دلخوریهای کوچولو هم مال زمانی بود که ما کوچیک بودیم. خیلی ساله که همه جا آرامش و صفاست. در کل می تونم بگم که هم مامان و هم بابا آدمای خیلی سازگار و منعطفی هستن و با همه جور آدمی خیلی راحت و در کمال صلح می تونن کنار بیان و اگه تعریف نباشه این خصلت هم تا حدودی به ما ۲ تا رسیده. همه اینا رو گفتم که ذهن ها نره به اون سمت که شاید در کمرنگ بودن رابطه من و مامان بزرگم مامان نقش داشته.
مادر بزرگ من اگر بخوام بر اساس اون چیزی که در شناسنامش اومده حساب کنم الان ۸۷ سالشه و خب کم سنی نیست ولی اگه بخوام با بعضی هم سنو سالاش مقایسه ش کنم شاید می تونست بهتر از این باشه از لحاظ حال و روز. حالا براتون اوضاع و احوالشو شرح می دم: اگه خندتون گرفت بعضی جاها ایراد نداره بخندید چون خودمم خیلی وقتا خندم می گیره ولی شماها هم دعا کنید که کمتر بفهمه چی داره بر سرش میاد و زندگی داره چه بازی ناعادلانه ای باهاش می کنه. البته منم بازی زندگی رو دیگه خوب شناختم و می دونم چیزی که بهت داده می شه روزی هم ازت گرفته می شه حتی تواناییهات.
مادر بزرگم تا همین چند ساله پیش آدم روپا و سر حالی بود. حواسش به همه چی بود حتی به جوون موندن خودش. همیشه کارهایی می کرد که برای من خیلی جالب بود. مالشعیر می خورد همیشه تا پوستش جوون و شاداب بمونه و چروک بر نداره. وقتی می رفت پارچه می خرید تا بده خیاط بدوزه شادترین رنگها و طرح ها رو انتخاب می کرد و همیشه کمد لباسش پر بود از لباسهای نو که نپوشیده خاک می خوردن. هیچ وقت زیر بار سنش نمی رفت و همیشه فک می کرد که تازه داره ۴۰ سالش می شه در صورتیکه یکی ۲ تا از نوه هاش مرز ۳۰ رو رد کرده بودن .... تا پدر بزرگم زنده بود اوضاع روحیه مادر بزرگم در حد عالی بود. هیچ وقت یادم نمی ره که اواخر عمر بابا بزرگم می گفت که آقا (بابابزرگم) حواس پرت شده و وقتی بابابزرگم نمازش تموم می شد سر می رسید که آقا اینقدر رکعت جا انداختی... بابابزرگم یه مرد ماه بود خیلی دوسش داشتم. نورانی بود واقعا چهره ش و آرامش می بارید از نگاهش( خدا قرین رحمتش کنه) یه سید واقعی بود ... یادمه آخرای عمرش خیلی عذاب کشید اینو می شد از نگاهش فهمید. بعد از چند بار سکته قلبی که از ۳ بار هم گذشته بود سال آخر زندگیش کنترل ادرارشو از دست داده بود. یعنی کم کم داشت می شد یه تیکه گوشت ( با یادآوری این خاطره ها داره کم کم دلم آتیش می گیره و شعله ش می زنه به چشمام) .مامان بزرگم اون سال آخر هرکی رو می دید شکایت می کرد که دیگه توان ندارم چقدر زیر آقا رو تمیز کنم، چقدر تیماردارش باشم.... همه اینا رو هم جلو روش می گفت. برای پدر بزرگ ارتشی خیلی سخت بود که یه روز اینهمه آدم رو تر و خشک کرده و حالا باید زمونه ورقش برگرده. بالاخره بعد یه سال سختی و عذاب تابستون ۷۸ از بین همه ما رفت. خیلی سخته که می ری خونش وقتی زنگ می زنی صدای قدماشو تو حیاط نمی شنوی تا بیاد و درو برات وا کنه و وقتی تو اتاق می شینی حضورشو با یه عکس سیاهو سفید به خودت بقبولونی ...
بعد از رفتن پدر بزرگ کم کم پشت مادر بزرگ هم خم شد. تنهایی بدترین چیزی که می تونیم درکش کنیم. انگار تمام انگیزه های زندگی یکی یکی از مامان بزرگ گرفته شد تا دیروز می گفت آقا دست و بالمو بسته نمی تونم بذارشم خونه برم خونه خواهرم- برادرم- بچه هام، خودشم که شرایطش جوری نیست که بتونه بیاد. خسته شدم بس که ملافه عوض کردم. خسته شدم ... حالا می گفت آقا چرا تنهام گذاشتی چرا منو نبردی...
بعد از اون، مامان بزرگی که تو همیشه برات مجهول بود که آیا یه تار سفید تو سرش داره، دیگه حوصله رنگ کردن موهاشو نداشت. دیگه مالشعیر جایی تو زندگیش نداشت دیگه جایی نمی رفت که رخت نویی بدوزه. دیگه هر چند ماه یه بار بنا- نقاش نمیاورد که دستی به صورت خونه ش بکشن و ۱۰۰۰ تا دیگه ی دیگه. هی داره دلم بیشتر می گیره
حالا خونه کسی دیگه نمی رفت ۱۰۰۰ تا بهونه داشت، آخه اگه یه وقت دزد بزنه، آخه اگه لوله بترکه، اخه اگه دیوار ترک برداره...
تو تنهایی خودش هی فرو می رفت. اخلاقشم جوری نبود که سازگاری آنچنان با کسی داشته باشه و هرکی می رفت پیشش بمونه برای اینکه حداقل، آرامش خود اونو بهم نزنه به شب نرسیده بر می گشت.
تا شد یه سال پیش، دچار توهم شد. خونه ش یه خونه قدیمیه ۲ طبقه س که طبقه بالا سالهاس که خالی و بدون استفاده مونده. چند بار هم سعی بر اجاره دادنش داشتن ولی مامان بزرگ آبش با همسایه ش تو یه جو نمی رفت.
سال گذشته دچار این توهم شد که یه مردی شبا میاد میره طبقه بالا و صبح که آفتاب می زنه می ره. شغلشم تشخیص داده بود که دزده. توهمش توهم ایمنی نبود چون ما می ترسیدیم از حضور این مرد دچار سکته شه. بعضی وقتا می گفت از دیوار میاد می ره بالا، بعضی وقتا می گفت از پله ها و... . بعضی وقتا می گفت از تو کمدم رفته فلان لباسمو برداشته برده، حالا هرچی هی بیا بگو مادرجون آخه اون مرده خودتم می گی عزب، پس لباس زنونه میخواد چیکار،زیر بار نمی ره که نمی ره. یه دفه گفت رفته تو حمام نجاست کرده. می ره سر یخچال غذامو می خوره، قبولم نمی کرد که بابا خودت خوردی این غذا رو.می گفت همسایه ها چی می گن، نمی گن هنوز نذاشته خاک شوهرش سرد شه مرد میاره خونه
بچه هاشو لعن و نفرین می کرد که چرا نمی رن این مرده رو بگیرن بندازن بیرون. n دفه عمو هام رفتن کولش کردن بردن بالا گفتن ببین مردی نیست، می گفت نه شماها که میاین این فرار می کنه. یه بار عمو کوچیکم از یکی از دوستاش خواهش کرده بود بیاد نقش دزده رو بازی کنه و از تو خیابون هم ۲ تا سرباز گیر آورده بود که بیان نقش مامور رو بازی کنن. جلوی چشم مامان بزرگم دزده که همون دوست عموم باشه رو اون ۲ تا سرباز گرفتن و بردن بیرون خونه و به مامان بزرگمم قول دادن که راهی زندانش کنن که دیگه اون دوروبر پیداش نشه ولی بعد ۲ روز مامان بزرگم گفت برگشته، اونا الکی گفتن که می فرستنش زندان. خیلی عموهام و بابام سعی کردن ولی انگار توهم مامان بزرگ سمج تر از این حرفا بود. بعد از یه مدتی دیگه حتی برای خرید هم نمی تونست بیرون بره، اونی که همیشه عشق بیرون رفتن داشت. یکی ۲ دفعه که رفته بود بیرون تو کوچه خورده بود زمین و همسایه ها برش گردونده بودن. فک کنم این موضوع باعث شد بچه هاش برنامه جدید رو پیاده کنن. یه روز رفته بود بیرون برای خودش خرید(یه چیزای جالبی هم خریده بود برای خودش که الان یادم نمی یاد ولی اونموقع که شنیدم کلی حال کردم که چه باحاله) در راه برگشت گم شده بوده، اینم بگم نزدیک خونه رفته بوده خرید. شانسی یه مامور کلانتری پیداش می کنه و وقتی می بینه آدرس خونه ش یادش نمی یاد می برتش کلانتری. نه شماره خونه ش یادش بوده نه آدرس. ازش اسم شوهرش می پرسن و از طریق ۱۱۸ شماره خونشو گیر میارن ولی خونه که کسی نبود پس به ناچار دنبال سر نخ دیگه ای می گردن تا تو حرفاش به اسم شوهر عمه م می رسن و دوباره ۱۱۸ رو زحمت می دن. از این طریق مامان بزرگ پیدا می شه ولی از اون روز هم خودش از بیرون رفتن ترسید و هم همه ما. باید حالا یه تصمیم جدی و سریع گرفته می شد . نتیجه این شد که هیچکس راضی به فرستادنش به خانه سالمندان نشد، اگرچه بیشتریها بر این باور بودن که بهترین جا برای یه سالمنده چون هم با همسن و سالای خودشون هستن و هم بهشون می رسن ولی همه ترجیح دادن به یاری هم از مادرشون مراقبت کنن. نتیجه این شد هر کدوم از بچه هاش هفته ای یه شب پیشش بمونه، و روز بعد تا زمانی که فرد بعدی نیومده اونجا رو ترک نکنه. الان یه سالی می شه که از شروع این برنامه گذشته و همه هم دارن خوب همکاری می کنن. اگرچه خیلی سخته براشون. چون مامان بزرگم اخلاقای خاص خودش داره. مثلا وقتی میگه چراغ خاموش کن بخوابیم باید خاموشی کامل بزنن حالا میخواد ساعت ۶ عصر باشه یا ۱۱ شب. زیر بارم نمی ره که الان خیلی زوده برای خوابیدن هنوز شب نشده که... تلویزیون و حتی رادیو هم باید حتما خاموش شه . حالا شما فک کنید یه آدم چه جوری می تونه تاب بیاره از ساعت ۶-۷ تا ۶-۷ صبح دراز بکشه تو تاریکی. تازه ۲-۳ تا از عموهام بد فوتبالین. بیچاره اونا که تو اون یه روز باید با این علاقه کشندشون وداع کنن.یا حق تلفن صحبت کردن بیشتر ۵-۶ دیقه رو ندارن چون مامان بزرگ شروع می کنه به غرغر از نوع خفیف به آنچنان شدید. فک نکنید فقط به تلفن خونه خودش کار داره ها نه به موبایل تو هم کار داره.
با یه عمه م هم دشمن خونیه. طفلی یه روز تمام میره زحمت می کشه و صداش در نمی یاد در آخر هم هزارتا نفرین می شنوه. دوست ندارم بد بگم چون واقعا می دونم دست خودش نیست. ولی می خوام بهش صد آفرین بگم از اینجا، به بچه تربیت کردنش. این نشون میده که یه زمانی تمام و کمال گذاشته برای این بچه ها که الان با جون و دل ازش نگهداری می کنن بی هیچ غری.
حالا چندتا چیز خنده دار بگم که هم یه جورایی دردناکه و هم سطحی که نگاه کنی خنده ت می گیره:
چند وقت پیشا روزی که بابام شیفتش بوده، داشته از تلویزیون یه برنامه پخش می کرده، نمی دونم چی بوده ولی توش آقایون هم حضور داشتن. یه دفه مامان بزرگ رو می کنه به بابا میگه:اوا، اون روسریمو بده. بابام میگه:مامان می خوای چیکار تو خونه سرت کنی؟ اونم اشاره می کنه به تلویزیون و میگه:نامحرم می بینتم.
یا چند وقت پیش از تو آشپزخونه عمه م می شنوه که داره مامان بزرگ با کسی حرف می زنه. میره تو اتاق می بینه نه تلفن مشغوله نه کسی دیگه به غیر از اون ۲ تا اونجا هست. میره جلو می بینه مامان بزرگ داره با عکس رو کاغذ بیسکوئیت مادر حرف می زنه. همون عکس آشنای مادر و فرزند. داشته با بچه حرف می زده و تا عمه م رو می بینه میگه نگاه کن ببین چه خوشگل خوابیده تو بغل مامانش.
ما نوه ها هم عکس بچگیمون تو خونه مامان بزرگ یافت میشه اونم دور و بر تختش: خیلی با عکس ماها صحبت می کنه
همه اینا باعث شد که به این نتیجه برسن که مامان بزرگ برای فرار از تنهاییش باید با یه موجود که یه ذره هم دور از ذهنه صحبت کنه. پس یکی پیشنهاد داد یه عروسک بگیریم براش. از اونموقع به بعد یه همدم آوردن براش. بعضی وقتا می گه خجالت نمی کشین مگه من بچه م. ولی خودشم راضی نمی شه که بده عروسک ببرن.
چند وقت پیشا شنیدم شبا عروسک رو می خوابونه پیش خودش و هی می گه: ا، بگیر بخواب بچه،چقدر وول می خوری. یا چند وقت پیش که گفتن شب پیش مامان پتو رو به جایی اینکه بندازه رو خودش انداخته رو عروسک تا صبح. صبح هم با بدن درد بیدار شده و وقتی بهش گفتن آخه مامان چرا پتو رو ننداختی رو خودت، گفته: بچه سرما می خورد.
دیروز هم من در حال وبگردی بودم که بابا داشت برای مامان تعریف می کرد که شب پیش که یکی از عموهام پیش مامان بزرگ بوده، وقتی دیده داره با عروسکه کلنجار می ره بهش گفته بده من پیش خودم بخوابونمش که سرما هم نخوره. فرداش که مامان بزرگ بیدار شده بود به عروسکه گفته دیشب پیش عمو خوب خوابیدی!
و اینکه با قیچی برداشته موهای عروسک رو کوتاه کرده. جند وقت پیشا هم براش یه عروسک دیگه برده بودن باز:گفته این چرا رنگ به صورت نداره، مریضه که. من بچه مریض نمی خوام.
اینم بگم که مامان بزرگ عضو انجمن آلزایمر و کلی دارو مصرف می کنه. ولی زیر بار نمی ره که تو برنامه های تفریحی یا جلسه هاشون شرکت کنه.
همیشه با این موضوع موافق بودم که اینقدری عمر کن که زمین گیر و محتاج نشی. حالا هم همش دارم آرزو می کنم که مامان بزرگ نفهمه چی داره به سرش میاد و رنج نکشه، چون بودن همینجوریشم برای ما نعمته چون ۲ تا پدر بزرگ و یه مادر بزرگ دیگه م رو از دست دادم و شاید تنها یه ریشه باعث استواریمونه... بعضی وقتا با دیدن مادر بزرگ پدربزرگای دیگه آه می کشم که دوره داشتن این نعمت برای ما چرا کوتاه بود. شماها که دارید قدرشون رو بدونید
دلم برای مامانه مامانم خیلی تنگ می شه. همیشه عکسش با یه نوزادی (خودم) که تو بغل داره و داره به دوربین قشنگترین لبخندشو می زنه کنار کامپیوترمه. همیشه فرشته نگهبان من بوده و هست.
روزه جمعه بود بی جهت نیست که رفته ها اومدن پیشم . الان "پ" هم اینجاست. روح همشون شاد