بادبادک بی نخ

پریدن و اوج گرفتن تو آبی بیکران، قشنگ ترین رویای یه بادبادک و سبک پریدن لازمه اوج گرفتن...

بادبادک بی نخ

پریدن و اوج گرفتن تو آبی بیکران، قشنگ ترین رویای یه بادبادک و سبک پریدن لازمه اوج گرفتن...

کودکان بزرگ

این بار می خوام از یه کتاب و یه فیلم که خوندم و دیدم بگم.

کتاب " درخت زیبای من " نوشته ژوزه مائور ده واسکونسلوس، به پیشنهاد شوکولات این کتاب رو خوندم. داستان از زبان یه پسر ۵-۶ ساله تعریف میشه. این پسر دوست داشتنی یه بچه ای که دنیای خشن بیرون رو با رویاهای خودش رنگ می زنه و قابل تحمل می کنه. از نظر بزرگترها تنها مایه دردسر. همیشه این تصور رو از خودش داره که موجود بی ارزش و شروریه و برای همینه که در روز نوئل، شیطان براش متولد میشه و روز عید هم حتی چیزی گیرش نمی یاد. رویاهاش و حتی شیطنتاش خیلی شیرین و دوست داشتنی، محبت کردناش ساده و پاکه. یه هم صحبت داره اونم درخت پرتقال خونه شون. کلا یه کودک خیلی دوست داشتنی که آدم با شادیاش شاد می شه و با غمش غمگین. منم خوندن این کتاب رو به شما پیشنهاد می کنم چون واقعا لذت بردم از خوندنش، اگرچه چون همیشه احساس بودن در سازمان دفاع حقوق بشر رو دارم باز خواستم پاشنه مو ور بکشم برم از حق این بچه هم دفاع کنم!

راستی تا یادم نرفته یه کتاب دیگه هم قبلا خونده بودم به اسم " زندگی در پیش رو " اثر رومن گاری. از خوندن اون کتاب هم بی نهایت لذت بردم. اونم داستانش از زبون یه بچه نقل می شد. درباره زندگیش و اتفاقاتی که میفته، می گفت. جایی که توش زندگی می کرد خاص بود:‌پانسیونی که از بچه زنهای ج... نگهداری می کرد. خوندن این کتاب رو هم توصیه می کنم.

فیلمی هم که دیدم اسمش فریدا " Frida " بود. این فیلم رو هم می دونم بیات شده ولی بالاخره دیدمش. بازیگر نقش اصلی salma hayek بود. فیلم در مورد یه نقاش و اتفاقاتی که در طول زندگی براش می افته، هست.از این فیلم هم خوشم اومد و کلی با موزیکspanish و نقاشیهایی که نشون می داد حال کردم.

داستانهای پانی هم داره هر روز شاخ و برگش بیشتر می شه. براش نگرانم، امیدوارم کاری نکنه که ۱- آینده چوب کارهای امروزش رو بخوره ۲- باعث ایجاد مشکل در دانشگاه و تشکیل پرونده بشه ۳- از یه سوراخ برای بار چندم نیش بخوره ...

نظرات 8 + ارسال نظر
نیاز پنج‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1385 ساعت 01:44 ب.ظ http://anthill.blogsky.com

سلام....لطف کردی به تپه مورچه سر زدی برای بازدید خدمت رسیدم....منم عاشق فیلم و کتابم.....این روزا هر جا میرم همه مشکله دندون دارن...تو...گیلاسی....ژیگولو....ایشالا تا حالا خوب شده باشی.....بازم به من سر بزن...خوشحال میشم...

منم خیلی شاد شدم که دعوتم زود اجابت شد. ممنون عزیزم که سر زدی.
آره مثل اینکه دندون درد هم ویروسش داره سریع منتقل می شه. مراقب باش

بارباپاپا پنج‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1385 ساعت 11:53 ب.ظ http://baarbaapaapaa.persianblog.com

سلام ممنون که سر زدی میبینم که لینکم رو هم گذاشتی که من در اولین فرصت این عمل زشتت رو تلافی میکنم!راستی جالب مینویسی! اما یه چیزی من این قسمت آخر رو که راجع به پانی بود نفهمیدم!اگه ممکنه توضیح بده.همیشه شاد باشی

لطف کردی. ممنون
در مورد پانی هم بگم که دختر مدیرعاملم. از من یه ۴ سالی کوچکتر و یه ۲ سالی می شه که من می شناسمش و در عرض این ۲ سال من شدم دوست صمیمیش. اگه شرایط زندگیش در نظر بگیریم خیلی دختر خوبیه یا به عبارتی خوب مونده. چون یه ۳ سالی برای تحصیل به خارج از کشور رفته بود و اونجا تنها زندگی می کرد پس امکان تغییر می تونست خیلی داشته باشه. با تمام این تفاسیر بعضی وقتا یه کارهایی می کنه که واقعا تن آدمو می لرزونه. در چند پستمم بهش اشاره مفصل تری کردم. مثلا در: داستانهای اخلاقی-روز سفید- ۳ نسل
بازم ممنون از توجهت

بارباپاپا جمعه 29 دی‌ماه سال 1385 ساعت 12:04 ق.ظ http://baarbaapaapaa.persianblog.com

راستی اسم وبت هم خیلی ناز و یونیکه،امیدوارم واقعا یه روز مثل یه بادبادک بی نخ،رها از زنجیرها و سختیها بشی

نازنین جمعه 29 دی‌ماه سال 1385 ساعت 01:37 ق.ظ

سلام .جالب بود. موفق باشید

ژ یگولو جمعه 29 دی‌ماه سال 1385 ساعت 08:32 ق.ظ

سلامممممممممممم خدمت بادبادک...

خوبی؟؟؟اوضاع دندونت چطوره الان..بهتره؟؟؟

منم دیروز از دستش راحت شدم...دومین دندون عقلم بود..خیلی اذیت شدم تا دکتره موفق شد بکشدش..ولی فک کنم فعلا راحت شدم...
مرسی که بهم سر میزدی...بازم بیا خوشحال میشم...

نوشته هات خیلی جالبن..جدی میگم...ساده و روون مینویسی...
ایوللللللللللللل معرفی کتابم که میکنی...یعنی خوبه که یخورده توضیح میدی درباره کتابایی که میخونی..واقعا کار قشنگیه...

این سه تا پست اخریتو خوندمش همین الان...دندون دردم که میدونم چی میکشی...اه اه..ایشالا زودی خوب بشن...

اجازه لینک میدی؟؟؟مشتری بشیم دیگه...:دی

خوشحال شدم بسی زیاد..فعلا...

خوب خیلی خوشحالم که توام یه فکری برای اون دندون کرموت کردی. در ضمن لطف می فرمایید که لینک می کنید:دی
ممنون که سر زدی

شهرام جمعه 29 دی‌ماه سال 1385 ساعت 01:52 ب.ظ

سلام رهایی عزیز ..

فقط اومدم برای اینکه باب دوستی باز بشه .....

منم به فیلم و کتاب علاقه شدید دارم ولی متاسفانه کمتر وقت میکنم...

از اشناییت خوشحال شدم دوست من ...

شاد باشی

لطف کردی. ممنون

نوید جمعه 29 دی‌ماه سال 1385 ساعت 09:58 ب.ظ http://bottles.blogsky.com

این کتابمو دوستم دو در کرد. زندگی در پیش رو هم فوق العاده ست ولی اگه می خوای داستانی رو که رومن گاری ازش تاثیر گرفته بخونی، شایدم خونده باشی، مرگ قسطی از لویی فردینان سلینه. امیدوارم موفق باشی.

ممنونم از معرفی کتاب. نه اینو نخوندم. حتما می خونم

شاذه پنج‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 01:17 ب.ظ

سومین سلام!
کتابارو پیدا نکردم. از رومن گاری ؛ خداحافظ گری کوپر رو خوندم.
اون دو تا نویسنده رو هم نمیشناسم. ولی کتاب پدر آن دیگری نوشته ی پرینوش صنیعی خاطرات کودکی یک پسر که حرف نمیزده . خیلی قشنگ نوشته. به نوعی روانشناسی از زبان مریض نه دکتر. قلم بسیار قویی داره. توصیه میکنم بخونی.

ممنون بابت معرفی کتاب. حتما گیرش میارمو می خونمش

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد