بادبادک بی نخ

پریدن و اوج گرفتن تو آبی بیکران، قشنگ ترین رویای یه بادبادک و سبک پریدن لازمه اوج گرفتن...

بادبادک بی نخ

پریدن و اوج گرفتن تو آبی بیکران، قشنگ ترین رویای یه بادبادک و سبک پریدن لازمه اوج گرفتن...

منو کوله بار فرهنگیم ...

خب به قول دکتر پدرام بهتره بنده یه آستینی بالا بزنم برای این وبلاگو این همکار محترم رو که تا حالا یه لنگه پا این گوشه نگهش داشتم رو مرخص کنم.

 به خودم قول داده بودم تا کتابی که دستمه رو تموم نکردم نیام اینجا وراجی کنم. آخه من مدل کتاب خوندنم خیلی استثناییه یعنی اصولا از بچگی هر وقت کتاب گرفتم دستم چه درسی چه غیر درسی به همین مشکل دچار می شده.

۱ صفحه که می خونم می رم ۲ ساعت گشت و گذارو بعد برمیگردم سرش. حالا هرچی می خواد باشه با هر موضوعی. آخه وسط خوندن علافیه خونم میاد پایین یا الان که دارم فک می کنم می بینم شاید واقعا جاهایی که برای مطالعه انتخاب می کنم میخی سیخی چیزی داره... به همین خاطر ممکنه ببینید مدتهای مدیدیه که من در حال خوندن یه کتابم. از بچگی هم به خاطر همین مدل درس خوندنم مامان در تعجب می موند که این نمره مال این دختر ولگردشه! همیشه هم میگه : من ندیدم این بچه هیچ وقت خودشو زحمت بده برا درساش. اولا که همیشه یا پای تلویزیون یا ضبط یا در حال گوش دادن مکالمه تلفنی مامان با دیگران درس می خوندم، این موضوع ردخور نداشت و مامان خیلی زور زد این عادتو از سر من بنداز نشد که نشد. بعد هم از همون اول خوابیده درس می خوندم همیشه هم این بحث داشتیم که در حالت درازکش بدن می ره تو فازه استراحت حالا این مغزه تو میخواد چطور این تناقضاتو برا خودش حلاجی کنه خدا می دونه ولی خوب می گن زمان همچی رو ثابت می کنه راست می گن. یه چیز جالب هم بگم اینکه سالی که برای کنکور درس خوندم با یکی از پسرای کوچه بالاییمون دوست شده بودم اونم از طریق پنجره و تمام مدت درس خوندنم اگه حواس کسی بهم نبود در حال درس خوندن و تست زنی همون پشت پنجره بودم. ببین چه تمرکزی داشتم من. آدم یه کارایی می کنه که در زمان خودش نمی فهمه که واقعا داره به خودش و آینده ش ضربه می زنه بعدها که پخته تر می شه می فهمهههههههههه بله، کلی خودمو از زندگی عقب انداختم. منم اگه اون سال مثه بچه آدم درس می خوندم و واقعا اینقد ذهن خودمو مشغول چیزای بیخود نمی کردم مطمئنم دانشگاه تهران قبول می شدم. چون من رشته هنر شرکت کرده بودم و رشته انتخابیم طراحی صنعتی بود که اون موقع فقط ۳ تا دانشگاه تو کل ایران این رشته رو داشت . برای قبولی هم باید رتبه ت زیر ۶۰ می شد. با اون وضع درس خوندن رتبه م شاهکار شد. چیزی که هیچ کس نمی تونست باور کنه ولی چه فایده که آرزوی میله های سبز دانشگاه تهران رو تا الان دارم به سمت گور می کشم. 

حالا اون کتابی که زیر پاش علف سبز شد تا من درددلام تموم شه رو بگم چی بود: کتاب "کوری" اثر "ژوزه ساراماگو".

نیاز به تعریف نداره چون همه اونایی که کتابخون بودن خیلی وقت پیشا خوندنش ولی کسایی هم که هنوز به این توفیق نائل نشدن حتما در برنامه خوندن بذارنش. چون هم داستانش خیلی خاص و تکاندهندس،هم نوع ساختار نوشتنش جالبه. برای اینکه یه دید کلی بهتون از داستان بدم همینو بگم که داستان در مورد یه جامعه کاملا مدرنه که به علت شیوع یه بیماریه عجیب تمام سیستمش فلج می شه و زندگی انسانی تبدیل به زندگیه حیوانی می شه.

دیشب هم رفتم ۲ تا کتاب دیگه خریدم که ایشالا در ۱۰۰ سال آینده که تمومشون کردم درباره شون صحبت می کنم.

دلم می خواد یه CD خیلی لطیف و حسابی رو با همتون شریک شم ولی متاسفانه نمی شه فک کنم.

یه مجموعه کار به صورت کلیپهای متوالی. موسیقی بی کلام. اسم مجموعه Romantic Moments هست.بیشتر موزیکهای معروف رو دوباره با یه تم خاص اجرا کردن. مثلا موسیقی فیلم godfather یا رومئو و ژولیت یا Air اثر باخ و... . یادتون هست که وقتی بچه بودیم از تلویزیون یه فیلمی به اسم در مسیر تندباد یا همچین چیزی رو پخش می کرد که در مورد یه سری برده بود. یکی از زوجها داستان که فیلم حول زندگی اونا می چرخید مری و جاناتان بودن. من عاشق موسیقی اول فیلم بودم حالا همون آهنگ به اسمgreen sleeves تو این مجموعه اجرا شده. اکثر کلیپها به همراهیه یه گروه ارکستر در دشت گرفته شده. مناظر سر سبز و زیبا هم به کمک موسیقی اومده و لذت شنیدن رو دو چندان می کنه. اگر کسی علاقه به موسیقی کلاسیک داشته باشه حتما از شنیدن این اثر لذت می بره. امیدوارم بتونید پیداش کنید.

از دوست گلم شوکولات بابت رایت این مجموعه خیلی ممنونم.

و معرفیه یه سایت هنری:

این سایتی که می خوام آدرسش براتون بذارم گالری یه عکاس که مجموعه کارهایی رو که انجام داده رو به صورت فلش در این سایت قرار داده.

یه ذره اطلاعات در مورد این عکاس بدم بد نیست. این خانوم اسمشون Jill Greenberg هست. متولد ۱۹۶۷ در مونترال کانادا هستن. در رشته طراحی و سپس عکاسی تحصیل کردن و الان هم ساکن لس آنجلس هستن.

چند مجموعه کار دارن که با مجموعه پرتره های میمون به عنوان عکاسی مطرح شناخته شدن. نمایشگاه آخرش به اسم End Times یا روزگار پایان هست که در سال ۲۰۰۶ به مدت ۴ ماه دائر بود. این مجموعه کار واقعا دیدنیه.سوژه هاش تمام کودکان گریانی هستن که از چهره شون درد و رنج می باره  و این نوعی اعتراض به سیاستهای آمریکاییه. چون همیشه کودکان استعاره ای از امید به زندگین ولی در اینجا نشانه های درد و رنج هستن. خودتون یه سر به سایت بزنین و توضیح ارائه شده رو بخونید. در ضمن برای تاثیر گذاری بیشتر این سوژه ها غلظت رنگ و نور و سایه عکسها دستکاری شده. 

آدرس سایت: www.manipulator.com 

دعا کنید یادم نره که به خودم قول دادم تا برای کارشناسی ارشد می خوام یه تکونی به خودم بدم و بشینم بازی بازی درس بخونم.... خدایا از ما قبول کن. مگه نگفتن فکر خیلی چیزا رو در سر داشتن حتی بعضی اوقات به عنوان کار انجام شده مورد قبول واقع می شه. پس خدایا یه مرحمتی کن بازم منو شامل لطفت کن. من واقعا به خوش شانسی خودم تو بعضی چیزا اعتقاد دارم. از جمله داشتن دوستای خیلی خوب- سعی در حد ناقابل نتیجه در حد خروار- نجات یافتن در دیقه ۹۰ و... واقعا خدا یکتاست

نظرات 23 + ارسال نظر
ژ یگولو شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 12:05 ق.ظ

سلام...

خوبی ؟؟
راستی من باید چی صدات کنم؟؟؟ حداقل یه اسم مستعار بهم بگو...اینجوری نمیتونم اصلا...

چگده جالبه کتاب خوندت بابا...:دی...
درست برعکس من...من کتاب که میگیرم دستم تا سرویسش نکنم ول نمیکنم...اگه زیاد بزرگ نباشه که یسره میخونمش تا تموم بشه و اگه هم بزرگ باشه تا اونجایی که سرم زیادی درد نیاد و چشمام نسوزه میخونمش..اینجوری بگم بهت...پدر کتاب بی زبونو در میارم...:دی...
ولی کتاب درسی خوندنم اینجوری نیستا..درسایی که دوستشون داشتم چرا اینجوری بود..ولی درسی که دوسش نداشتم عین تو میخوندمش...

کاش این سی دی رو من پیداش میکردم..اینجوری که تعریف کردی باید خیلی چیز جالبی بلشه..ارامش بخش...کاش گیر می اوردم...کاش...

خیلی ممنون از این همه اطلاعات درباره همه چیز...
در شانسم که درست بر عکس تو باز..بد شانس بد شانس..خیلیا یعنیا...

خوش باشی موفق ایشالا همیشه عزیز...یا حق...

سلام آقا ژیگوله
ببین اگه خیلی سخته برات می تونی رها صدام کنی. اسم مستعار :دی
اگه اون CD رو هم خیلی مشتاقی و نتونستی گیر بیاری بهم بگو که اگه رات افتاد تهران برات رایت کنم و بدم بهت
در مورد شانس و خوش اقبالی هم اینو بگم که بعضی چیزا واقعا به تلقین و ذهنیت آدم بستگی داره وقتی تو ذهنت این باشه که شانس همیشه همراهته پس ناخودآگاه تو یه مسیری قرار می گیری که تمام موانع یکی یکی از سر رات برداشته میشه. ببین واقعا سرنوشت آدما همون چیزیه که خودشون در ذهن می پرورونن. پس سعی کن همیشه تلقین کنی که شانس باهات. تو که به خدا اعتقاد داری، پس حتما این ایمان رو هم داری که خدا برای آفریده ش بهترین چیزو در نظر داره و همه مشکلات سر راه امتحانیه برای تو که استقامت و ایمانت رو محک بزنی و اگه مشکلی از بین نبردت پس حتما برای محکم شدن تو سر راهت بوده و شناخت آگاهانه تر هدفت.
منم همیشه از همون بچگی با تلقین اینکه من شانسم عالیه به خیلی چیزا رسیدم و بالعکس خیلی چیزهای ساده و راحت رو هم گفتم نمی تونم و واقعا از پس کاری که همه می تونن و تونستن که بر بیان برنیومدم. دارم سعی می کنم با این نمی توانم هام هم یه جوری کنار بیام و ثابت کنم که می تونم
پس پرتوان به پیش

بارباپاپا شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 11:13 ق.ظ

سلام ممنون که سر زدین،چه پست باحالی تقریبا در مورد همه چی نوشتین!این سایتی هم که لینک دادین حیلی جالب بود٬در مورد کارشناسی ارشد هم به امید خدای مهربون که موفق میشید.همیشه شاد باشی

ممنون لطف داری. خوشحالم که از مجموعه کارهای اون خانوم خوشت اومد.
دوستان دعا کنن ،ما پیشرفت کنیم....

شاذه شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 01:42 ب.ظ

سلام.
وای منو بگو واسه کی داستان فرستادم!!!!!!!!! فکر کنم سر همون نامه سه روز بمونی. من برعکس یه کتاب میگیرم دستم تموم میکنم زمین میذارم. درس نه. دیدی که از بیخ ولش کردم.
الان دیدم آن لاینی اما آقاهه میگه یاهو مسنجر پر ویروسه. واسه همین آیدی ندارم. والا خیلی وسوسه شدم یه چت حسابی بکنیم. با یک دنیا تفاوتمون. خداییش جالبه هیچ تفاهمی نداریم!!!!!!!!!!

سلام عزیزم
اولا که جواب میلتو دادم. در ضمن بابا اونقدا هم که دیگه استثنایی نیستم اگه اونجوری بود که الان باید تازه کلاس ۲ راهنمایی بودم!
نه جانم،من فقط یه ریزه بازیگوشم و یه جورایی شیطنت توم می گنده اگه همش یه گوشه بشینمو صدام در نیاد. باید یه جور این انرژی که درونم ذخیره می شه رو زودی تخلیه کنم.
نترس همین امشب در مسیر برگشت به خونه دخله داستانتو در میارم.
در ضمن همیشه تضادهاست که زندگی رو دوست داشتنی می کنه. مثل سرما ، گرما-روز ،شب- گریه،خنده و....خوب من تو هم ۱۸۰ درجه فرق داریم باهام همین کلی جالبهههههههه

شاذه شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 02:17 ب.ظ

سلام
ننوشتم اهل یه شهر کویریم. عاشق افتابم. میدونم قبلاْ گفتم زمستونو دوست دارم. ولی به نظرم اینا مغایرتی نداره.

حالا فهمیدم اسمت از کجا میاد ! چون اسم تو عنصر زیبای شبای کویره. در ضمن من عاشق کویرم ولی تا به حال که نشده از نزدیک ببینمش

شاذه شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 06:11 ب.ظ

سلام
وایییییی زبون نامه ات عوض شده. چرا فارسی من رسید مال تو نرسید؟ هرچی باهاش کلنجار میرم درست نمیشههههههههه (گریه)
شرمنده یا یه راهی پیشنهاد کن یا فینگلیش بفرست.
کویرو ندیدی؟ شبای پر ستاره اش..... البته ما از تو شهر ستاره ی زیادی نمیبینیم. اما تو جاده های اطراف اونم وقتی که مهتاب نباشه وایییییی نمیدونی. انگار هزاران الماس روی مخمل سورمه ای رها شده. خیلی زیباتر از تصوره. من که تو زیباییش غرق میشم.

آییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی شاذه! آخه اونقدر اطلاعات رو چه جوری بتایپم باز؟
خب درستش کردم. فونتی که من باهاش تایپیده بودم arial بود که خب شاید برای همین باز نکرده. یعنی با کلیک راست،encoding هم درست نشده بود!!!!!؟
حالا فونتشو tahoma کردم که جز فونتهای ویندوذ xp هست. ایشالا که ایندفه باز شه. وگرنه ترجیح می دم این همه راه بکوبم بیام پیشت تا دوباره فینگلیش بتایپم.
در مورد کویر هم یکی از آرزوهامه دیدنش. امسال دیر به فکرش افتادم. اواسط آذر یه تور بود که ۲ روزه می برد کویر مرنجاب ولی خب همه گفتن این فصل شبای کویر خیلی سرده،بریم مردیم و در نهایت کسی نیومد باهام . منم که تنهایی تا سر کوچه هم نمی رم چه برسه سفر. ولی ایشالا اگه بشه امسال می یام یه سفر اونور

شهرام شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 07:55 ب.ظ http://werwer.blogsky.com

سلام ...

طریقه درس خوندن و یا کتاب خوندنت که خیلی جالبه ...امان از دست این میخ و سیخ ...چه میکنه ...

منم مثه تو خوش شانسم و دارای یه جور میشه گفت حسس ششم ...

تو یه مجلس بزرگ قرار شد قرعه کشی کنن و جوایزی رو بدن به کسانی که اونجا هستن ....شاید برات جالب باشه که تو اون همه ادم یه دفعه حس ششم بهم گفت اولین نفر تویی و اینقدر اعتماد دارم به این حسم که از جا بلند شدم ...

اولین جایزه رو من گرفتم اون شب ..

موفق باشی دوست من ...

کاش اون سی دی رو میرسوندی یه جوری ..

ممنون از لطفت در مورد شیوه مطالعه ام. اوهههههههه من اینقدر از این چیزهای شاخدار تو شخصیتم دارم . حالا به مرور و در برنامه های بعدی بسته به موضوعات عنوانشون می کنم.
خوشحالن که تو هم خوش شانسی . جایزه تم نوش جونت
آخه خودتون یه راهی بگید که من اون سی دی رو چه جور برسونم دستتون تا ببینم میشه یا نه!

شاذه یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 01:18 ب.ظ

سلام دیدمش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
الان میخونم جواب میدم

پس بالاخره رسید! آخییییییش

شاذه جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 10:23 ق.ظ

سلام
چطوری؟
بابا آپ کن دیگههههه نمیخواد کتاب رو تمومش کنی. یعنی خوب هروقت تموم شد راجع بهش بنویس. فعلاْ راجع به یه چیز دیگه بنویس.
خوش باشی

سلام شاذه عزیزم
من که عالیه م
میام زودی، قول میدم
شاد باشی

ژ یگولو جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 10:52 ق.ظ

سلامممممممممممممممممممم رهای عزیز...

کجایی تو معلومه؟؟؟

تو این کوله بار فرهنگیت گیر کردیا انگار...:دی

بیا زودیییی...:دی

فعلا...یا حق

سلام ژیگول خان
من همین دور و برم. همین اطراف. اوضاع و احوالمم عالیه. شاید اینقدر خوبه که از زور هیجان نمی تونم پشت کامپیوتر بشینم. البته دارم سعی می کنم یه چندتا پله به سمت بالا بپرم به همین خاطر یه ذره درگیرم. ولی به زودی بر می گردم. حتما

پدرام جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 01:44 ب.ظ http://pedygol.blogspot.com

بادبادک جان سلام...
خوبی خانوم؟..سلامتی؟..
مدتیه که حالم چندان مساعد نبوده..و نتونستم برات کامنت بزارم..
با عرض شرمندگی..
ایشالا به زودی درست میشم!..میام..

سلام دکتر جان
خدا بد نده، چی شده؟ هر چه بگندد نمکش می زنند وای.....
ایشالا شاد و سلامت ببینمت باز

نیما دینگالیگا شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 01:05 ق.ظ http://dingaliga.persianblog.com

سلام..خوبی؟...ای وای تو واسه چی با پسر همسابه از طریق هوایی - بنجره ای روابط نا مشروح داشتی؟!ها؟!..به بابات میگم!حالا ببین

:دی :دی :دی
بابام خودش همون موقع ها فهمید. بابا ،من تو خانواده ی زبل خان و خانوم مارپل زندگی می کنم

نیاز شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 10:31 ب.ظ http://anthill.blogsky.com/

سلام...با این پستت کاملا موافقم چون عاشق کتابم...موفق باشی رهایی عزیز.....امیدوارم که هر جا هستی شاد و خوشحال باشی....کاشکی منم ارشد و میخوندم

سلام عزیزم
تو هم شاد و سر حال باشی همیشه

ژ یگولو یکشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 01:22 ق.ظ

سلاممممممممم رهای عزیز...

ببینم تو هنوز پر از هیجانی که نمیتونی بیای پشت کامی بشینی اپ کنی؟؟؟ها...ایا؟

بیا دیگه...

سلام ژیگولو
میام،قول میدم
ولی به خدا جدیدا وقت کم میارم تو روز. میام مفصل میگم دارم چیکار می کنم

نیاز دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 05:09 ب.ظ

اینجا هنوز اپ نشده؟

شرمندم،روم سیا،نه
ولی میشه به زودی. قول میدم

شاذه سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 05:26 ب.ظ

الو الو؟؟؟ من یه دوست جدید میخوام!!!

شاذه جونم
به خدا شرمندتم. خیلی محبت داری به من، هنوز نشده جواب میلتو بدم. شرمنده
به خدا سعی می کنم همین روزا بیام آپ کنم. قول

بارباپاپا چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 04:44 ب.ظ

سلام معلوم هست کجایین؟چرا آپ نمیکنید؟منتظریم.همیشه شاد باشید

سلام. واقعا شرمنده این همه محبت تک تک شماهام.
چشم همین امروز آپ می کنم

پدرام پنج‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 08:23 ب.ظ http://pedygol.blogspot.com

سلااااااام بر بادبادک جان خان عزیز..
خوبی خانوم؟..خوشی؟..
من هر چی هی نمیخوام تو این پستت کامنت بزارم و منتظرم پست جدید از راه برسه و اونجا بنویسم تا بیات نشه نمیشه!!!
کجااااااااااااااااایییییی پس تو؟؟؟!!!...حالا یه کارشناسی ارشده ها!!!..اصلا بیخیال درس..درس کیلو چنده؟!..اییییییین همه کارشناس ارشد و دکترا..حالا که چی؟!..اصلا درس بده..اخه..پیفه..چخه...!!
اگه تا حالا هم منتظر من بودی..خب شرمنده..من دیگه اومدم!!..حالا میتونی با خیال راحت آپ کنی!
آخه راستشو بخوای این پستت یه قسمتیش در مورد متابه..که خب..من و چه به کتابخوانی!!!..
یه قسمتش مربوط به CDه..که خب اول برام رایتش کن، بهم بده، ببینم، باشه، چشم، بعدش نظر میدم!!
بعدش در مورد سایت عکاسی..خب راستش اون موقع که من رفتم دیدم عکساش بی ناموسی بود!..سریع بستمش!..بعدشمم مانیتورم رو آب کشیدم!..اونم با آب کر!!..
دیگه دیگه...بعدشمم در مورد امتحانه..که میگم بیخیالش..برو بشین زندگیتو بکن حالیشو ببر!!..
خب..دیگه بیا آپ کن..باشه؟!..آفرین دختر خوب و نازنین/فرشته روی زمین/میوه نخوری یه وقت نشسته ها/رویش مگس نشسته ها!!
آها..راستی..اون اولشم در مورد درس خوندن نوشته بودی که خب ازونجا که من مخالف درس خوندنم..پس اونم بیخیال..نظری ندارم!!!

در جواب تو همش بایدD: D: :D و یه عالم خنده نوشت
واقعا آفرین و صد آفرین به روحیه ت. ببین من ولی با اون شعر مسخره بچگیمون که پسرا شیرن مثه ....... مخالف صد در صدما . یه وقتی قاطی شعرات اون به زبونت نیادا وگرنه به درد مانیتورت دچار میشه :دی

شاذه جمعه 27 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 12:05 ب.ظ

سلام
میخوام خفه ات کنم با این میلت.... به تو هم میگن دوست؟
ما رو بگو رو دیوار کی یادگاری نوشتیم.........

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خب چیکار کنم!
به جان خودم در طول روز وقت کم میارم، اگه وقت داری یه ذره به منم قرض بده....
من دوست بدیم می دونم ولی باور کن همه چیم پیچ خورده تو هم. ببین الان ۳ شنبه س که دارم کامنتتو می خونم تو این چند روز حتی فرصت نکردم آن شم میل یا اینجا رو چک کنم.
من شرمنده همه مهربونیاتم ،ببخش

نیاز دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 12:25 ب.ظ

کجایی تو؟؟؟کم پیدا شدی...نه اپی نه سر زدنی...حالت خوبه عزیزم؟؟؟...همه چیز روبهراهه؟؟؟

سلام نیاز جون
مرسی عزیزم از محبتت
من خوبم. اوضاع و احوالمم خدا رو شکر خوبه.
نیومدن و سر نزدنم به وبلاگهای دوستام به این دلیل که یه دفه ۷-۸ تا هندونه رو خواستم با ۲ تا دست بردارم. خب هم سخته هم وقت گیر. به خاطر همین همش وقت کم میارم و تا نگاه می کنم می بینم شده ۱۲ شب و یه عالم کارامم مونده، فرداشم که باید بیام سر کار.
این بود دلیله غیبت طولانیه من.
بازم ممنون از لطفت

پدرام یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 12:31 ق.ظ http://pedygol.blogspot.com

سلاااام بر خانوم بادبادک جان جان خان عزیز..
من هم به ایضا حرفای نیاز خانوم جان خان...
و همچنین به ایضا حرفای قبلی خودم که اون پایین نوشتم!..
بعدشمم..خب عزیزم..مگه مجبوری با ۲ تا دست برداری؟!..پس خدا اون ۲تا پا رو داده برای چی؟!..تازه زبون هم هست..میتونی اینجوری غلابش کنی..اونجوری نه بابا..اونجوری که مال یه کار دیگه هست!..نه..ببین..منو نیگاه کن..اییییییینجوری..حالا تو بکن..آها..آباریکلا..آره..همییینجوری..خلاصه..همیییینجوری علابش میکنی و باهاش هنودونه رو برمیداری..
تازه..۲تا هم زیربغل داری که میتونی هندونه ها رو اونجا جاسازی کنی!..نه..صب کن..اینجوری نمیشه..باید یکی دیگه بیاد و زیر بغلت هندونه بزاره!!..بزار الان خودم میزارم!..
بابا رهایی جانم..تو چقدر خوبی...چقدر ماهی..چقدر زیبایی..چقدر فعال..پرکار..سرشار..خلاصه ازینایی..
خب..هندونه ها جاسازی شد؟؟!..او کی..برو که رفتیم..
حالا فعلا تو اینکارا رو که میگم بکن..تا بعدا که اومدی کلاس پیشرفته بهت میگم که چطوری اصلا بدون دخالت دست اون هندونه ها رو برداری!!..درواقع دستهای خودت دیگه نیستن و آزادن..حالا پیدا کنید پرتقال فروش و اونایی که قراره هندونه ها رو بردارند را!!

تشککککککککر از این همه هندونه. خب اینهمه هندونه رو به کی غالب کنم حالا! میمونه، می گنده، حیفه....
راستی کجا آدامس هندونه ایه اربیت دارن؟ آخه نایاب شدم منم که دلم بخواد دیگه هیچی پس میفتم. شد ماجرای چشم بادومی و بادوم :دی

پدرام پنج‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 06:01 ب.ظ http://pedygol.blogspot.com

سلام بر بادبادک خانوم جان عزیز..
خب..دیگه امروز یا فردا باید امتحانت رو داده باشی و دیگه هیییییییج بهونه ای من بعد پذیرفته نمیباشد..است..اصرار نکن..حتی شما دوست عزیز..
اولند..امتحان چطو شد بیالخره؟!..ایییییینهمه حالا نشستی درس خوندی و محل ما هم نزاشتی خالا بیا بگو ببینم چکار کردی؟!..
بعدشمم..خب بیا دیگه..دیگه چیه؟!..نکنه حالا تو هم مثل نیاز رفتی پی شوور؟!..بیخیال بابا..شوور چیه دیگه؟..یه روز هست..فرداشم دیگه نیست!..بیخیال بابا..بیا اینجا و خوش باش!!

حالا لالای لالای حالا لای لای
ههههههههههه من که امسال کنکور نداشتم
پس آقا اجازه! زین پس هم ما ابسنتیم :دی

بارباپاپا یکشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 05:06 ب.ظ

سلام دوستم،امیدوارم الان که چند وقته توی نت نیستی حسابی حالت خوب باشه و به درسات برسی.همیشه شاد باشی

سلام دوست خوبم
ممنون از لطفت. خوبم و شارژ. رشته های هنری هم که درساش عالمی داره برا خودش. تو هر وادیش که می ره گم می شی توش بس که وسیعه. ولی عالیههههههههه

شوکولات دوشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1386 ساعت 10:24 ب.ظ http://www.shokolatetalkh344.blogfa.com

مخلصیم خانوم.......

آی دوستم کجایییییییییی!
دلم برات یه ریزه شده

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد